گاهى يك حركت نابجاي خواص تاريخ را در ورطه‌ گمراهى مى‌غلتاند
چاپ ارسال به دوست
کد خبر : 1330     -     تاريخ انتشار : 27 دی 1388 ساعت 22:40     -      تعداد بازديد : 139
هبر معظم انقلاب در ادامه سخنراني خود در خصوص عبرت‌هاي عاشورا،‌ به بيان حادثه شهادت مسلم بن عleader02.jpgقيل مي‌پردازند و نقش خواص و تأثيرگذاري آنها بر روي عوام را مورد كاوي قرار مي‌دهند.
رهبر معظم انقلاب در اين بيانات مي‌فرمايند: به بيان نمى‌دانم عظمت اين حقيقت كه براى هميشه گريبان انسان‌هاى هوشمند را مى‌گيرد، درست براى ما روشن مى‌شود يا نه؟ ماجراى كوفه را لابد شنيده‌ايد. به امام حسين عليه‌السّلام نامه نوشتند و آن حضرت در نخستين گام، مسلم‌بن عقيل را به كوفه اعزام كرد. با خود انديشيد: «مسلم را به آنجا مى‌فرستم. اگر خبر داد كه اوضاع مساعد است، خود نيز راهى كوفه مى‌شوم.» مسلم بن عقيل به محض ورود به كوفه به منزل بزرگان شيعه وارد شد و نامه حضرت را خواند. گروه گروه، مردم آمدند و همه اظهار ارادت كردند. فرماندار كوفه، «نعمان‌بن‌بشير» نام داشت كه فردى ضعيف و ملايم بود؛ گفت: «تا كسى با من سر جنگ نداشته باشد، جنگ نمى‌كنم» لذا با مسلم مقابله نكرد.

* مردم كه جوّ را آرام و ميدان را باز مى‌ديدند، بيش از پيش با حضرت بيعت كردند

مردم كه جوّ را آرام و ميدان را باز مى‌ديدند، بيش از پيش با حضرت بيعت كردند. دو، سه تن از خواصِ جبهه‌ باطل - طرفداران بنى‌اميّه - به يزيد نامه نوشتند كه «اگر مى‌خواهى كوفه را داشته باشى، فرد شايسته‌اى را براى حكومت بفرست؛ چون نعمان بن بشير نمى‌تواند در مقابل مسلم‌بن‌عقيل(ع) مقاومت كند.»
يزيد هم عبيداللَّه بن زياد، فرماندار بصره را حكم داد كه علاوه بر بصره - به قول امروز، «با حفظ سمت» - كوفه را نيز تحت حكومت خود درآورد. عبيداللَّه بن زياد از بصره تا كوفه يك‌سره تاخت. (در قضيه‌ آمدن او به كوفه هم نقش خواص معلوم مى‌شود كه اگر ديدم مجالى هست، بخشى از آن را برايتان نقل خواهم كرد.) او هنگامى به دروازه‌ كوفه رسيد كه شب بود. مردم معمولى كوفه - از همان عوامى كه قادر به تحليل نبودند - تا ديدند فردى با اسب و تجهيزات و نقاب بر چهره وارد شهر شد، تصوّر كردند امام حسين عليه‌السّلام است. جلو دويدند و فرياد «السّلام عليك يا بن رسول‌اللَّه» در فضا طنين افكند!

*آدمى كه اهل تحليل نيست، منتظر تحقيق نمى‌شود

ويژگى فرد عامى، چنين است. آدمى كه اهل تحليل نيست، منتظر تحقيق نمى‌شود. ديدند فردى با اسب و تجهيزات وارد شد. بى آنكه يك كلمه حرف با او زده باشند، تصوّر غلط كردند. تا يكى گفت «او امام حسين عليه‌السّلام است» همه فرياد «امام حسين، امام حسين» برآوردند! به او سلام كردند و مقدمش را گرامى داشتند؛ بى آنكه صبر كنند تا حقيقت آشكار شود. عبيداللَّه هم اعتنايى به آنها نكرد و خود را به دارالاماره رساند و از همان جا طرح مبارزه با مسلم بن عقيل را به اجرا گذاشت. اساس كار او عبارت از اين بود كه طرفداران مسلم بن عقيل را با اشدّ فشار مورد تهديد و شكنجه قرار دهد. بدين جهت، «هانى بن عروه» را با غدر و حيله به دارالاماره كشاند و به ضرب و شتم او پرداخت. وقتى گروهى از مردم در اعتراض به رفتار او دارالاماره را محاصره كردند، با توسّل به دروغ و نيرنگ، آنها را متفرق كرد.

*30 هزار نفر اطراف مسلم گرد آمده بودند

در اين مقطع هم، نقش خواصِ به اصطلاح طرفدارِ حق كه حق را شناختند و تشخيص دادند، اما دنيايشان را بر آن مرجّح دانستند، آشكار مى‌شود. از طرف ديگر، حضرت مسلم با جمعيت زيادى به حركت درآمد. در تاريخ «ابن اثير» آمده است كه گويى سى هزار نفر اطراف مسلم گرد آمده بودند. از اين عدّه فقط چهار هزار نفر دورادور محلّ اقامت او ايستاده بودند و شمشير به دست، به نفع مسلم بن عقيل شعار مى‌دادند.
اين وقايع، مربوط به روز نهم ذى‌الحجّه است. كارى كه ابن زياد كرد اين بود كه عدّه‌اى از خواص را وارد دسته‌هاى مردم كرد تا آنها را بترسانند. خواص هم در بين مردم مى‌گشتند و مى‌گفتند «با چه كسى سر جنگ داريد؟! چرا مى‌جنگيد؟! اگر مى‌خواهيد در امان باشيد، به خانه‌هايتان برگرديد. اينها بنى‌اميّه‌اند. پول و شمشير و تازيانه دارند.» چنان مردم را ترساندند و از گرد مسلم پراكندند كه آن حضرت به وقت نماز عشا هيچ كس را همراه نداشت؛ هيچ‌كس!
آنگاه ابن زياد به مسجد كوفه رفت و اعلان عمومى كرد كه «همه بايد به مسجد بيايند و نماز عشايشان را به امامت من بخوانند.»!

*شريح قاضي خواص طرفدار حقي كه در نهايت بد عمل كرد

تاريخ مى‌نويسد: «مسجد كوفه مملو از جمعيتى شد كه پشت سر ابن زياد به نماز عشا ايستاده بودند.» چرا چنين شد؟ بنده كه نگاه مى‌كنم، مى‌بينم خواصِ طرفدارِ حق مقصرّند و بعضى‌شان در نهايت بدى عمل كردند. مثل چه كسى؟ مثل «شريح قاضى». شريح قاضى كه جزو بنى‌اميّه نبود! كسى بود كه مى‌فهميد حق با كيست. مى‌فهميد كه اوضاع از چه قرار است. وقتى «هانى بن عروه» را با سر و روى مجروح به زندان افكندند، سربازان و افراد قبيله‌ او اطراف قصر عبيداللَّه زياد را به كنترل خود درآوردند.
ابن زياد ترسيد. آنها مى‌گفتند: «شما هانى را كشته‌ايد.» ابن زياد به «شريح قاضى» گفت: «برو ببين اگر هانى زنده است، به مردمش خبر بده.» شريح ديد هانى بن عروه زنده اما مجروح است. تا چشم هانى به شريح افتاد، فرياد برآورد: «اى مسلمانان! اين چه وضعى است؟! پس قوم من چه شدند؟! چرا سراغ من نيامدند؟! چرا نمى‌آيند مرا از اينجا نجات دهند؟! مگر مرده‌اند؟!» شريح قاضى گفت: «مى‌خواستم حرف‌هاى هانى را به كسانى كه دورِ دارالاماره را گرفته بودند، منعكس كنم اما افسوس كه جاسوس عبيداللَّه آنجا حضور داشت و جرأت نكردم!» «جرأت نكردم» يعنى چه؟ يعنى همين كه ما مى‌گوييم ترجيح دنيا بر دين!

*اگر شريح به مردم مى‌گفت كه هانى زنده است ديگر واقعه‌ كربلا اتّفاق نمى‌افتاد!

شايد اگر شريح همين يك كار را انجام مى‌داد، تاريخ عوض مى‌شد. اگر شريح به مردم مى‌گفت كه هانى زنده است، اما مجروح در زندان افتاده و عبيداللَّه قصد دارد او را بكشد، با توجّه به اين‌كه عبيداللَّه هنوز قدرت نگرفته بود، آنها مى‌ريختند و هانى را نجات مى‌دادند. با نجات هانى هم قدرت پيدا مى‌كردند، روحيه مى‌يافتند، دارالاماره را محاصره مى‌كردند، عبيداللَّه را مى‌گرفتند؛ يا مى‌كشتند و يا مى‌فرستادند مى‌رفت. آنگاه كوفه از آن امام حسين عليه‌السّلام مى‌شد و ديگر واقعه‌ كربلا اتّفاق نمى‌افتاد! اگر واقعه‌ كربلا اتّفاق نمى‌افتاد يعنى امام حسين عليه‌السّلام به حكومت مى‌رسيد. حكومت حسينى، اگر شش ماه هم طول مى‌كشيد براى تاريخ، بركات زيادى داشت. گرچه، بيشتر هم ممكن بود طول بكشد.

*گاهى يك حركت نابجا تاريخ را در ورطه‌ گمراهى مى‌غلتاند

يك وقت يك حركت به جا، تاريخ را نجات مى‌دهد و گاهى يك حركت نابجا كه ناشى از ترس و ضعف و دنياطلبى و حرص به زنده ماندن است، تاريخ را در ورطه‌ گمراهى مى‌غلتاند. اى شريح قاضى! چرا وقتى كه ديدى هانى در آن وضعيت است، شهادتِ حق ندادى؟! عيب و نقص خواص ترجيح دهنده‌ دنيا بر دين، همين است.
به داخل شهر كوفه برگرديم: وقتى كه عبيداللَّه بن زياد به رؤساى قبايل كوفه گفت: «برويد و مردم را از دُور مسلم پراكنده كنيد وگرنه پدرتان را در مى‌آورم» چرا امر او را اطاعت كردند؟! رؤساى قبايل كه همه‌شان اموى نبودند و از شام نيامده بودند! بعضى از آنها جزو نويسندگان نامه به امام حسين عليه‌السّلام بودند. «شَبَث بن ربْعى» يكى از آنها بود كه به امام حسين عليه‌السّلام نامه نوشت و او را به كوفه دعوت كرد. همو، جزو كسانى است كه وقتى عبيداللَّه گفت «برويد مردم را از دور مسلم متفرّق كنيد» قدم پيش گذاشت و به تهديد و تطميع و ترساندن اهالى كوفه پرداخت!

*اگر به جاى اينكه از ابن زياد بترسند از خدا مى‌ترسيدند، تاريخ عوض مى‌شد

چرا چنين كارى كردند؟! اگر امثال شَبَث بن ربعى در يك لحظه‌ حسّاس، به جاى اينكه از ابن زياد بترسند، از خدا مى‌ترسيدند، تاريخ عوض مى‌شد. گيرم كه عوام متفرّق شدند؛ چرا خواص مؤمنى كه دور مسلم بودند، از او دست كشيدند؟ بين اينها افرادى خوب و حسابى بودند كه بعضيشان بعداً در كربلا شهيد شدند اما اينجا، اشتباه كردند.

*وقتى فاجعه اتّفاق افتاد ديگر توبه چه فايده؟

البته آنهايى كه در كربلا شهيد شدند، كفّاره‌ اشتباهشان داده شد. درباره‌ آن‌ها بحثى نيست و اسمشان را هم نمى‌آوريم اما كسانى از خواص، به كربلا هم نرفتند. نتوانستند بروند؛ توفيق پيدا نكردند و البته، بعد مجبور شدند جزو توّابين شوند. چه فايده؟! وقتى امام حسين عليه‌السّلام كشته شد؛ وقتى فرزند پيغمبر (ص) از دست رفت؛ وقتى فاجعه اتّفاق افتاد؛ وقتى حركت تاريخ به سمت سراشيب آغاز شد، ديگرچه فايده؟! لذاست كه در تاريخ، عدّه‌ توّابين، چند برابر عدّه‌ شهداى كربلاست. شهداى كربلا همه در يك روز كشته شدند؛ توّابين نيز همه در يك روز كشته شدند اما اثرى كه توّابين در تاريخ گذاشتند، يك هزارم اثرى كه شهداى كربلا گذاشتند، نيست! به‌خاطر اينكه در وقت خود نيامدند. كار را در لحظه‌ خود انجام ندادند. دير تصميم گرفتند و دير تشخيص دادند.

*خواص در اين مرحله، كوتاهى كردند

چرا مسلم بن عقيل را با اينكه مى‌دانستيد نماينده‌ امام است، تنها گذاشتيد؟! آمده بود و با او بيعت هم كرده بوديد. قبولش هم داشتيد. (به عوام كارى ندارم. خواص را مى‌گويم.) چرا هنگام عصر و سر شب كه شد، مسلم را تنها گذاشتيد تا به خانه‌ «طوعه» پناه ببرد؟! اگر خواص، مسلم را تنها نمى‌گذاشتند و مثلاً، عدّه به صد نفر مى‌رسيد، آن صد نفر دُور مسلم را مى‌گرفتند. خانه‌ يكى‌شان را مقر فرماندهى مى‌كردند. مى‌ايستادند و دفاع مى‌كردند. مسلم، تنها هم كه بود، وقتى خواستند دستگيرش كنند، ساعت‌ها طول كشيد. سربازان ابن زياد، چندين بار حمله كردند؛ مسلم به تنهايى همه را پس زد. اگر صد نفر مردم با او بودند، مگر مى‌توانستند دستگيرش كنند؟! باز مردم دورشان جمع مى‌شدند. پس، خواص در اين مرحله، كوتاهى كردند كه دور مسلم را نگرفتند.



  اولین یادداشت برای این مطلب

نوشتن نظر
نام:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

 
< بعد   قبل >
 

اوقات شرعی به افق بوشهر

18 شهریور 1389 ساعت 05:22
امروز پنج شنبه ؛ لا اله الا الله الملک الحق المبین
کد خبر : 16     -     تاريخ انتشار :     -      تعداد بازديد :
  
jana.jpg
 
diarnews.jpg

آل محمد
بیج دانشجویی دانشگاه خلیج فارس

daneshjo.gif
 
رسانه خبری تحلیلی جنوب پرس
 
قلمدونی
tasnim.jpg

raja.jpg
ریزنیوز